X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
10:26
خاک سرزمین کربلا
کربلا

در کتاب مفاتیح الجنان به سند معتبر روایت شده که شخصى گفت حضرت امام رضا علیه السلام براى من از خراسان بسته ای فرستاد. وقتی بسته را باز کردم دیدم در میان آن خاکى بود، از آن مردى که بسته را آورده بود پرسیدم که این خاک چیست؟ گفت: خاک قبر امام حسین علیه السلام است، تا به حال نشده که حضرت چیزى براى کسى بفرستد و در میان آن لباسها مقداری تربت حائر حسینى نگذارد. ایشان مى فرماید این تربت به اذن خداوند متعال امانی است از بلاها.  

در امان از هول قیامت  

علامه نورى در دارالسلام آورده که: سید على صاحب ریاض گفت: من در دوران تحصیل، هر هفته عصر پنجشنبه به زیارت گورستان بیرون کربلا که کنار خیمه گاه است می رفتم، شبى خواب دیدم که بدان گورستان رفته ام و شهر از عمارت و خانه تهى است. در فکر و هراس بودم که هاتفى گفت: خوشا به حال کسى که در این زمین مقدس دفن شود. اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت سالم خواهد ماند و هیهات، هیهات که کسى در این زمین مقدس دفن شود و از هول قیامت سالم بیرون نرود.(1)

 

خاک، جسد زانیه را قبول نمی کرد

در زمان امام صادق علیه السلام زن بدکاره ای بود که هر گاه از طریق نا مشروع بچه دار می شد، بچه را در تنور می انداخت و آن را می سوزاند، تا این که اجلش رسید و مرد.

خویشاوندان او زن را غسل و کفن کردند و نماز برایش خواندند و به خاکش سپردند، ولى یک وقت متوجّه شدند زمین جنازه این زن را قبول نمى کند و به بیرون انداخت، آن عده که در جریان دفن این زن بد کاره شرکت داشتند احساس کردند شاید اشکال از زمین و خاک باشد جنازه را در جاى دیگرى دفن کردند، دوباره صحنه قبل تکرار شد، یعنى زمین جسد را نپذیرفت و این عمل تا سه مرتبه تکرار شد.

هاتفى گفت: خوشا به حال کسى که در این زمین مقدس دفن شود. اگر چه با هزاران گناه باشد از هول قیامت سالم خواهد ماند و هیهات، هیهات که کسى در این زمین مقدس دفن شود و از هول قیامت سالم بیرون نرود

مادرش متعجب شد و آمد خدمت امام صادق علیه السلام و گفت: اى فرزند پیامبر به فریادم برس...

و جریان را براى حضرت بازگو کرد و متمسک و ملتجى به حضرت گردید، وجود مقدّس آقا امام صادق علیه السلام وقتى جریان را از زبان مادرش شنید متوجّه شد کار آن زن زنا و سوزاندن بچه هاى حرام زاده بوده، فرمود:

هیچ مخلوقى حقّ ندارد مخلوق دیگر را بسوزاند، و سوزاندن به آتش فقط به دست خالق است.

مادر آن زن بد کاره به امام عرض کرد: حالا چه کنم. حضرت فرمود: مقدارى از تربت جدّم حسین علیه السلام را همراه جنازه اش در قبر بگذارید زیرا تربت جدّم حسین علیه السلام مشکل گشاى همه امور است. به دستور امام علیه السلام عمل کردند، خاک او را قبول کرد و دیگر او را بیرون نینداخت.(2)

 

غبار کربلا مانع آتش

اتفاقا بعد از مدّتى خداوند پسرى به او عطا می نماید، تا اینکه بزرگ می شود و به او وصیّت می کند که باید بروى سر راه زائران حسین علیه السلام و آنها را به قتل برسانى.

پسر شبى در خواب دید قیامت است و فرشتگان عذاب جمعى را سوى جهنّم می برند ، تا اینکه یک شخص را آوردند، رسول خدا صلّى الله علیه وآله به آن ملائک فرمود: اگر چه این مرد گناه کار است لیکن شما نمى توانید او را به جهنّم ببرید زیرا روزى از زمین کربلا می گذشت که غبارى از آن زمین بر بدن او نشست. عرض کردند: غبار را از او می شوئیم، حضرت فرمود: غبار را می شوئید امّا چشم او که به بقعه و بارگاه فرزندم حسین علیه السلام افتاده را که نمى شود بشوئید. پس ملائکه عذاب او را رها کردند و ملائکه رحمت آمدند و او را به بهشت بردند. آن پسر از خواب بیدار شد و از قصد فاسد خود بر گشت و توبه نمود و فورا به زیارت آن حضرت رفت و زوار را حرمت و نوازش می کرد.(3)

 

کربلا

 

نجات از مرگ

فرزند عارف سالک شیخ حسنعلى نخودکی اصفهانى می گوید: حدود دو سال قبل از وفات پدرم، کسالت شدیدى مرا عارض شد و پزشکان از مداواى بیمارى من عاجز آمدند و از حیاتم قطع امید شد. پدرم که عجز طبیبان را دید، اندکى از تربت طاهر حضرت سیدالشهدا علیه السلام به کامم ریخت و خود از کنار بسترم دور شد.

در آن حالت دیدم که به سوى آسمانها می روم و کسى که نورى سپید از او می تافت، بدرقه ام می کرد. وقتی مقدارى اوج گرفتیم، ناگهان، دیگرى از سوى بالا فرود آمد و به آن نورانى سپید که همراه من می آمد، گفت:

دستور است که روح این شخص را به کالبدش بازگردانى زیرا که به تربت حضرت سیدالشهداء علیه السلام استشفا کرده اند.

در آن هنگان دریافتم که مرده ام و این، روح من است که به جانب آسمان در حرکت است ؛ و به هر حال، همراه آن دو شخص نورانى به زمین بازگشتم و از بى خودى، به خود آمدم و با شگفتى دیدم که در من، اثرى از بیمارى نیست، لیکن همه اطرافیانم به شدت پریشانند.(4)

 

بى حرمتى به تربت کربلا

موسى بن عبدالعزیز نقل نمود:

در بغداد یوحنّا (طبیب نصرانى) مرا دید و گفت، تو را به حقّ دین و پیغمبرت قسم میدهم که بگویی این شخص که در کربلا است و مردم او را زیارت می کنند کیست؟

گفتم: او امام حسین علیه السلام پسر دختر پیغمبر ما است. منظورت از این سؤال چیست؟

گفت قضیّه عجیبى دارم و ادامه داد که:

خادم هارون الرّشید نصف شبى بود آمد درب خانه و مرا با عجله به خانه موسى بن عیسى که از خویشان خلیفه بود، برد تا او را مداوا کنم، دیدم طشتى آماده کرده اند و هر چه درون شکمش بود در طشت خالى گردیده، گفتم: چه شده؟ گفتند: ساعتى پیش از این نشسته بود وبا خانواده خود صحبت می کرد و الان به این حال افتاد سبب را پرسیدم! گفتند: ساعتی پیش شخصى از بنى هاشم در مجلس بود که صحبت از حسین بن على علیه السلام و خاک قبر او و کربلا در میان آمد.

موسى بن عیسى گفت: شیعیان در باب حسین بن على علیه السلام تا حدّى غلوّ دارند که قبر او را براى مداوا استفاده می کنند. آن شخص گفت: من بیمارى سختى داشتم و با هر چه معالجه کردم مفید واقع نشد تا اینکه از تربت امام حسین علیه السلام استفاده کردم و شفا یافتم. موسى بن عیسى گفت: از آن تربت نزد تو چیزى هست گفت: بلى! گفت بیاور، آن شخص چنین کرد، موسى هم خاک را برداشت و از روى تمسخر به آن بى احترامى کرد. در همان ساعت فریاد او بلند شد که: آتش، آتش، طشتى بیاورید. این طشت را آوردند و تا طشت را آوردند از اندرون او اینها که می بینى بیرون آمد.

فرستاده هارون گفت: هیچ علاجى در آن می بینى؟ من چوبى را بر داشتم و دل و جگر او را نشان دادم، و گفتم: مگر عیساى پیغمبر که مرده ها را زنده می کرد این مرض را علاج کند. از خانه بیرون آمدم و آن بد بخت بد عاقبت را در آن حال واگذاردم تا اینکه سحرگاه به جهنم واصل گردید. پسر عبدالعزیز می گوید: یوحنّا با وجودى که نصرانى بود مدتى به زیارت امام حسین علیه السلام می آمد، تا اینکه به دین اسلام گروید.(5)

 

پی نوشت:

1)  ترجمه دارالسلام، ج 2، ص 162.

2)   وسائل الشیعه، ج 3، ص 29.

3)   کرامات الحسینیه ج 1 ص 202.

4)   نشان از بى نشانها، ص 27.

5)   وقایع الایام، ج 2، ص 182.